خرید بک لینک
وسایل را که از کارتن در آوردم، دستگاه قدیمی ضبط و پخش صدا را دیدم.
اول گذاشتم تو کارتن رد کردنی ها.
دوباره بر داشتم.
گفتم بدهم پسرک تا بازی کند.
...
دکمه هایش را که فشار می داد، صدایش پخش شد.
صدای چند سال پیش پسرک وقتی تازه حرف افتاده بود.
صدای من و بابا وقتی شعر را تا نیمه می خواندیم و پسرک کاملش می کرد.
قلبم ایستاد.
انگار پرت شده بودم به زمانی خیلی خیلی دور.
...
تاریخ ضبط صدا برای گذشته ای نزدیک بود.
پسرک را نگاه کردم.
خجالت کشیدم.
جرا فکر می کردم که خیلی بزرگ شده است.
مگر چند سال دارد؟
چند سال دارد که بعضی وقت ها با او جنگیده ام.
جنگیده ام تا غذا بخورد.
غذا بخورد و در مبارزه غذا نخوردن، شکست بخورد.
...
پسرک پنج ساله من توان جنگیدن ندارد.
پسرک پنج ساله من هنوز بچه است.
کاش باور کنم.

برچسب: نویسنده: یوسف حسینیان تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 23:16

صفحه بندی