خرید بک لینک

به پسرک گفتم برو کمی تو آب شنا کن.

گفت نه نمی خواهم. می خواهم بروم تو قلعه ام.

هر چی من و پدر اصرار کردیم که پسرک را همراهی کنیم و با هم بازی کنیم، بی نتیجه ماند.

از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. مگر می شود بچه کنار دریا باشد و دلش آب بازی در دریا را نخواهد!

گفتم بیا برویم دوست پیدا کنیم. گفت کی؟

اطراف را نگاه کردم. روبرویمان پسرکی تنها داشت شن بازی می کرد. لباس مناسبی به تن داشت. با اشاره به پسرک نشان دادم.

وسایل شن بازیش را برداشت و رفت طرف پسر.

صدایش آرام می آمد. با من دوست می شوی.... بازی شروع شد.

اول شن بازی، بعد اوردن آب برای چاله شان، بعدتر ریختن آب رو سر هم و ... آب بازی توی دریا.

...

همبازی هم سن بچه را بر سر ذوق آورد.

برچسب: نویسنده: یوسف حسینیان تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 23:16

صفحه بندی