پدربزرگم را آقا صدا می کردیم. آقا جان. آقا جان، جان ما بود.
آقاجان فوت کردند. در کمال ناباوری.
هیچ کس فکر نمی کرد اولین رفتن پیرمرد به بیمارستان، آخرین بار باشد.
...
توی ماشین در راه بازگشت از خانه آقاجان جمله پسرک تنم را لرزاند:
برای آقا یک صلوات!
و بعد هم صلوات پر از غلط غلوطش که خیلی غرّا فرستاده شد.
...
توی خانه همه نشسته ایم تا چای تلخ را بنوشیم.
جمله اش چای را در کامم تلخ تر کرد:
همه بگویید خدا رحمتش کنه!
و بعد هم خدا رحمتش کنه پسرک که بلندتر از همه گفت.
...
تکه های شکسته وانت کوچکش را از شیشه قطعات جدا می کند، مرتب می کند تا یک طوری وانت را رو به راه کند.
جمله اش قلبم را تکه تکه کرد:
مامان یادته آقا چه مهربون بود! می بردمون بیرون. برامون بستنی می خرید و پشت وانتش ما را می نشاند تا بستنیمونو تمام کنیم.
...
چراغ یاد آقا در دل پسرک روشن است.
برچسب:
نویسنده: یوسف حسینیان